بینوایان

سلام به عزیزانی که هر از چند گاهی به عمو سر می زنند

اینبار می خوام از موضوعی بنویسم که فکر نمی کردم روزی به واقعیت بپیونده ٬ چیزی که اگر در موضوعات دیگه ای به واقعیت می پیوست بسیار شیرین و زیبا می شد ولی حالا که رنگ و لعاب واقعی به خودش گرفته در بد ترین موضوع خودشو نشون داده .می خوام از زندگی تو عالم کارتون ها بگم.

یادمه زمانی طفل بودم  وقتی کارتون نگاه می کردم همیشه به این فکر بودم که ای کاش منم می تونستم تو دنیای کارتونی باشم و زندگی کنم ٬ خیلی زیبا به نظر می رسید .اما وقتی کارتون بینوایان را می دیدم اصلا نمی خواستم با وقعی شدنش  فکر کنم ٬ سختی کشیدن یک دختر از همون بچگی برای من آزار دهنده بود .قبول اینکه یک دختر بچه به اون سن و سال این همه سختی بکشه برای من خیلی ناراحت کننده و زجر آور بود.همیشه همیشه دلم برای کوزت می سوخت و شنیدن اسم کوزت تو همون دوران برای من همراه بود با فکر در مورد هزار بدبختی و زجر و عذابی که کوزت می کشید.این موضوع

                                                            گذشت وگذشت

و جبر زمان مجبور به بزرگ شدنم کرد این موضوع به کلی از یادم رفت تا اینکه بعد از این همه سال  این عکسها را دیدم

ناخود آگاه به یاد کوزت افتادم  و اون عذابها و دردها.داغون شدم داغون.به عکس که نگاه می کردم همش دنبال یه گمشده می گشتم.یکی بهم می گفت اینجا یه چیزی نیست که به رسم آئین روزگار می بایست بود. باید می بود تا  تعادلی تو ذهن من یکی ایجاد کنه و نبودش آزارم می داد .نگاه کردم و نگاه کردم ٬ آخه چه چیزی می تونست کم باشه؟؟ 

فهمیدم  !! تازه بعد از این همه سال به این موضوع پی بردم که اگر تو بینوایان کوزتی وجود داشت که سختیها و رنجها کشید ولی بلاخره ژان وال ژان ی هم بود.چرا تا به حال به ژان وال ژان توجهی نکرده بودم؟؟وااااااااااااااااااای یعنی این دخترک از کوزت هم بدبخت تره ؟ آره ای کاش ای کاش برای هر کوزتی که به وجود می آمد یک ژان وال ژان ی هم به وجود می آوردن .

می دونید بعد این همه مدت و این همه سال می خوام به کوزت بگم خوشا به حالت یکی رو پیدا کردی برای تکیه کردن بهش.

/ 0 نظر / 15 بازدید