آری اینچنین بود برادر

امروز به یکباره به یاد کتاب (( آری اینچنین بود برادر -دکتر شریعتی )) که داشت تو قفسه کتاب هام خاک می خرد افتادم جاذبه کتاب باعث شد که دوباره نفسی حبس شه و فوتکی به گردو غبار حاصله از فراموشی و بی توجهی که اندیشه ژرف و عمیق آن متفکر گرانقدر را به ماندن و حبس شدن در قفسه کتابهایی که هر کدام به قول خود دکتر که نوشته شده اند فقط فقط برای نوشته شدن کتابی و بی داشتن هر گونه رسالتی محکوم می کرد زده شه.با خواندن این کتاب باز به یاد ظلم هایی که به من ؛این من نه از بهر شخصیت گرایی بلکه از باب جایگاه اجتماعی و یک از هزار می باشد ؛در دوران ها و قرن ها گشته بود افتادم و به ظلمی که هم اینک در حال قوع می باشد. ظلمی که چه از نظر مادی و چه معنوی ذبح شوندش من و امسال من خواهیم بود و ذبح کننده دارندگاه قدرت زر؛زور؛تزویر.قسمتی از این کتاب را برای دوستای خوبم می زارم که بخونن تا شاید تلنگری باشه برای شناخت خود جامعه و جریانات موجود که هر کدام قدرت اینو دارند که انسان را به سمت و سویی گشانده و به ساحلی برسونن.این کتاب می تونه نفس تازه ای برای به آب افتاده گانی که از فرت خستگی و ماندن در آبی (منجلابی) که از باند ها و حزب ها و جنبش ها و فرقه ها و حزب هایه متفاوت و مختلفی درست شده در حال غرق شدن هستند و چه بسا برای زنده ماندن و جبرا جرعه ای از این منجلاب هم می نوشند.

 

 

.:

 

من از جانب خدا آمده ام :.

و من باز بر خود لرزیدم که باز فریبی تازه برای ستمی تاره اما چون زبان به گفتن گشود باورم نشد:

من از جانب خدا آمده ام که خدا اراده کرده است تا بر همه بردگان و بیچارگان زمین منت بگذارد و آنان را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار دهد.شگفتا! چگونه است که خدا با بردگان و بیچارگان سخن می گوید و به انها مژده نجات و نوید و رهبری و وراثت بر زمین می دهد.باورم نشد گفتم :او نیز همچون پیامبران دیگر در ایران و چین و هند ... شاهزاده است که به نبوت مبعوث شده است تا با قدرتمندی هم پیمان شود و قدرتی تازه بیافریند.

گفتند :نه:پیتیمی بوده است و همه او را دیده اند که در پشت همین کوه :گوسفندان را می چرانیده است. گفتم:عجبا! چگونه است که خداوند فرستاده اش را از میان چوپانان برگزیده است؟

گفتند:او آخرین حلقه سلسه چوپانان است و اجدادش همه:رسولان چوپان ؛ از شوق یا از هراسی گنگ بر خود می لرزیدم که برای نخستین بار از میان ما پیامبری بر خاسته است.

به او ایمان آوردم : چرا که همه برادرانم را گرد او دیدم.بلال؛برده برده زاده از پدر و مادری بیگانه ای از حبشه.سلمان آواره ای به بردگی گرفته شده از ایران.ابوذر؛فقیر در مانده گمنامی از صحرا . سالم؛غلام زن حذیفه.این بیگانه ارزان قیمت برده سیاه پوست ؛اکنون پیشوای همه یاران او شده است.باور کردم و ایمان آوردم چرا که کاخش چند اناق گلی بود که خود در گل و خاک کشیدن شرکت کرده بود؛ و بارگاه و تختش تکه چوبی بود انباشته از برگهای خرما!

این همه دستگاه او بود و همه فشاری بود که برای ساختن خانه اش به مردم وارد کرد! و تا بود چنین بود و چنین مرد.

آمدم ازایران؛ از نظام موبدان تبارهای بزرگ که همواره برای جنگ و قدرتها به بردگیمان می کشیدند گریختم و به شهر او آمدم ؛و در کنار بردگان و آوارگان و بی پناهان جهان؛با او زیستم تا پلکهایش در سنگینی مرگ خورشیدمان را پرده کشید.و برادر! ناگهان دیدم که دیگر بار معابد عظیم و پر شکوه بنام او سر کشید و شمشیرها بر رویشان آیات جهاد سویمان آخته شد.و باز از ثمره غارت ما بدست جور بیت المال ها سرشار شد.و نمایندگان این مرد نیز به روستاهامان ریختند ؛ و جوانهامان را به بردگی نمایندگان و روسای فبایلشان بردند و ماردانمان را در بازارهای دور فروختند و مردانمان را به نام جهاد در راه خدا کشتند و همه همستیمان را بنام زکوه غارت کردند.نا امید شدم که چه می توالنستم بکنم برادر؟! قدرتی به وجود آمده بود که در جامه توحید همان بتها را پنهان داشت و معبد و محراب ( الله ) آن آتشهای فریب را بر افروخته بود . و بار همان چهره های قارونی و فرعونی که تو خوب می شناسی برادر و چهره های مقدسین دروغ همدست و همدستان قارون و فرعون که بنام خلافت الله و خلافت رسول الله بر جان بشریت و بر جان ما تازیانه شرع نواختند. ما باز به بردگی افتادیم تا مسجد بزرگ دمش را بسازیم.

دیگر با مبارزات عظیم محرابهای پر شکوه و قصر های بزرگ و کاخ سبز دمشق و دارالخلافه هزار و یک شب بغداد؛ به قیمت خون و زندگی ما سرکشید .و این بار بنام ((الله )).

دیگر باور کردیم راه نجاتی نیست و سرنوشت محتوممان بردگی و قربانی شدن است. آن مرد که بود ؟ آیا در پیامش فریبمان را پنهان داشت؟ یا در این نظامی که اکنون در سیاه چالهایش می پوسیم و همه برادران و مزرعه ها و هستی و سرنوشت ما غارت و قتل عام شده؛من و او ـآن پیامبر ـ هردوـ قربانی شده ایم؟

نمی دانم دیگر راهی فرا رویم نبود به کجا باید می رفتم؟ به موبدان خود چگونه می توانستم؟به معبد هایی باز گردم که همواره همدست و همدستان قدرتها و فریبها بودند؟

به رهبران و مدعیان آزادی و ملیتم؟ اینها همه کسانی بودند که در حکومت انقلاب جدید قدرتهای خانوادگیشان را در خراسان و سیستان و گرگان از دست داده بودند و اکنون برای به دست آوردن حکومت خانوادگی و احیاء نظام جاهلیسشان می جنگیدن.

به مساجد؟ چه تفاوتی بود:میان این مساجد و آن معابد؟

ناگهان دیدم برادر! که شمشیرهایی که بر سینه شان آیات جهاد حک شده بود. و معابدی که سرشار از سرود و نیایش الله بود؛و ماذنه هایی که اذان توحید می گفت و چهره های مقدسی که به نام خلافت و بنام امامت و ادامه سنت آن پیام آور دست اندکار بودند و ما را به بردگی و قتل عام گرفته بودند.پیش از من کسی دیگر رت قربانی مظلوم این شمشیر و محرابها کردند: .:علی:.!

براد! علی خویشاوند آن مردم پیام آور بود و در محراب عبادت الله کشته شد.خود پیش از من و خانواده اش پیش از خانواده من و پیش از خانواده برده ها و ستمدیده های تاریخ نابود شدند و خانه اش پیش از خانه ما به نام سنت جهاد و زکوه غارت شد.

و قرآن پیش از آنکه وسیله ای شود برای باز چاپیدن من باز نابودی من باز بیگاری من و بردگی من بر سر نیزه شد و علی را شکست.

عجبا! این بود که بعد از پنجهزار سال مردی را یافتم که از خدا سخن می گفت اما نه برای خواجگان و برای بردگان نیایش می کرد نه همچون بودا که به نیروانا برسد یا نه همچون راهبان که مردم را بفریبد یا نه همچون پارسایان که خود را بخدا برساند نیایشی در آستان الله در آرزوی رستگاری ناس.

مردی یافتم؛ مرد جهاد مرد عدالت ـ عدالتی که اولین قربانی عدالت خشن و خشکش برادرش بود مردی که همسرش که همسر او بود و هم دختر آن پیام آور بزرگ همچون خواهر من؛کار می کرد و رنج می برد و محرومیت و گرسنگی را چون ما با پوست و جانش می چشید و می چشد.برادر!

تقدیم به ره جویان حق و حقیقت

/ 0 نظر / 15 بازدید