شیرخوارگاه

 

به نام خدا

بعد از چند ماه یک دوست باعث دلگرمی عمو شد برای نوشتن که هنوز هم کسی هست که بخواد نوشته های عمو را بخونه.

فکر کردم برای شروع از موضوعی که چندین بار قصد نوشتن از اون را داشتم و هر بار به دلایلی منصرف شدم بنویسم. یعنی شیرخوارگاه.

می گن موقعه ای که قراره قیامت برپا بشه چنان زلزله ای روی میده که مادر فرزندشو از ترس فراموش میکنه و می زاره و فرار میکنه ؛ پس یه جورایی همین الانم داریم قیامتی را تجربه می کنیم اونم قیامتی بدون زلزله .همین الانشم مادرایی هستن ه فرزنداشونو می زارن و میرن و فراموش می کنن و انگار نه انگار ۹ ماه کسی بوده که با اون زندگی می کرده و قلبش به واسطه قلب اون می زده.

همزاد پنداری با طفلی که مادرش ، کسی که باید قویترین محافظ اون بعد از خدا باشه می زارش و میره فوق العاده سخته. خیلی بده که با این فکر و حس بزرگ بشی که تو یک فراموش شده ای واقعاه حس بدیه. حالا حسابشو بکن یه روزهایی هست تو زندگی که آدم به این که  کنار خانواده اش باشه  واقعا احتیاج داره واقعا واقعا  احتیاج داره.مثل عید ها ،روز تولد ( اگر بدونی چه روزیه )،ماه رمضان کنار صفره افطاری، دیونه کننده است.

یه شبی با دوستانم رفته بودیم شاه عبدالعظیم حسنی نشسته بودیم توی صحن اصلی روی پله ها ،کنارمون یک کامله مردی نشسته بود با موهای تقریبا سفید. یواش یواش سر صحبت رو با من باز کرد  گفت گفت گفت تا رسید به اینکهمن یه بچه پرورشگاهی بودم.

می گفت تو پرورشگاهی که من بودم  پرستاری که از ما نگهداری می کرد خیلی خیلی مهربون بود و به من خیلی محبت می کرد و اینکه منو به فرزندخواندگی قبول کرد و هر نوع امکانات در اختیارم گذاشت وحتی به من بیشتر از بچه های خودش رسیدگی می کرد و بعد گفت که زنم هم پرورشگاهی بود و الان دوتا بچه داریم که دانشجو هستند و مادرهم تا چند سال پیش زنده بود و با ما زندگی می کرد و من تا آخرین لحظه مثل پروانه دورش می چرخیدم.

قبل از آشنایی با این مرد یه حس خیلی خیلی غریبی داشتم نسبت به این اسم و لغت و اگر قرار بود با بیان این اسم به یاد چیزی ی افتم فقط فقط بچه های بی سرپرستی بود که به ذهنم می رسیدن ولی حالا بعد از شنیدن این سرگذشت به پرستارهای اونها  هم فکر می کنم و بیشتر از اون به این که اگر یک نفر که از امکانت خوبی برخورداره که می تونه یک بچه بی سرپرست رو اداره کنه چقدر خوب میشه و چقدر می تونه تو سرنوشت این بچه ها تاثیر بزاره.

ای کاش موقعه ای که از نظر مالی وضعمون تا حدی خوب شد بجای بهتر کرد وضعمون و بدست اوردن مال و انوال یکم به فکر انجام چنین کارهایی می کردیم.

زیادی نوشتم و می دونم خسته کننده است نوشته هام.

درخاتمه  فاتحه ای نثار روح اون خانم گلی که سرپرستی اون پسر بچه که الان یه زندگی خیلی خیلی خوبی رو داره  به پشتوانه مهر  مادرانه یک زن  مرحمت بفرمائید.

 

/ 0 نظر / 22 بازدید