کلیاتی درباره فروغ

فروغ فرخزاد

 

 

 

فروغ در ظهر  15دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. 

اما پوران فرخزاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پیش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی ماه متولد شده و از اهل تحقیق خواست تا این اشتباه را تصحیح کنند.فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.دوران کودکی اش در خانواده ای متوسط و معمولی گذشت . در دبیرستان خسرو خاور تا کلاس سوم درس خواند. خانم یزدی یکی از همکلاسی های فروغ میگوید :

 

" زنگهای انشاء برای فروغ بدترین ساعات درس بود . همیشه میگفت : من از انشاء متنفرم . برای اینکه خیلی خوب انشاء مینوشت و معلم انشاء همیشه او را توبیخ میکرد و میگفت : فروغ ، تو اینها را از کتابها میدزدی ....! "

بعد از پایان کلاس سوم به هنرستان بانوان رفت و در آنجا خیاطی و نقاشی را فراگرفت .خیلی خوب خیاطی میکرد . همیشه میگفت : "وقتی از خیاطی برمیگردم ، بهتر میتوانم شعر بگویم "

خانم بهجت صدر که تا آخرین روز های زندگی فروغ ، یکی از نزدیکترین دوستان او بود ، در هنرستان معلم نقاشی اش بود.

فروغ مدتی نیز نزد " پتگر " نقاش معروف ، فنون نقاشی را آموخت .

 

فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. خیلی زود ازدواج کرد و خیلی زود از همسرش جدا شد . از ازدواج خود پسری بنام " کامیار " داشت که او را از دیدن مادرش محروم کرده بودند .فروغ سخت نگران داوری تنها پسرش در مورد او بود . همیشه میگفت : " کامی یکروز بزرگ میشود و مرا آنگونه که هستم میشناسد ، نه آنگونه که به او تلقین میکنند ..." و شاید مرگ زود هنگامش ، پسرش را وادار کرد که در داوری عادلانه و مستقل خود در مورد مادرش شتاب کند .

سیزده چهارده ساله بود که شعر گفتن را آغاز کرد . خود در مصاحبه ای گفته است : "وقتی سیزده چهارده ساله بودم ، خیلی غزل میساختم و هیچوقت آنها را چاپ نکردم . وقتی به غرلهایم نگاه میکردم ، با خود میگفتم : خوب ، خانم ، کمپلکس غزلسرایی تو را هم گرفت "

هفده ساله بود که اولین مجموعه ی شعرش را با نام " اسیر " به چاپ رساند ( سال 1331 ) و بیست و یک ساله بود که مجموعه ی شعر " دیوار " چاپ شد . این دو مجموعه گروهی کوته بین را علیه فروغ شورانید . ناسزا ها به او دادند که شایسته ی خودشان بود ... اتهام ها به او بستند که نشانه ی گناه خودشان بود ...

بیست و دو سال بیشتر نداشت که سومین مجموعه ی شعر خود را با نام " عصیان " به چاپ رساند . اکنون پای در راهی گذاشته بود که بازگشتی نداشت ...

کمتر کسی چون او ، با آنهمه فروتنی ، علاوه بر تحمل حملات بی رحمانه ی دیگران ، تازیانه ی انتقاد بر خود زده است .

خودش در مصاحبه ای گفت : " من سی ساله ام و سی سالگی برای زن سن کمال است ، اما محتوای شعر من سی ساله نیست ، جوانتر است . این بزرگترین عیب من است . باید با آگاهی و شعور زندگی کرد . من مغشوش بودم . تربیت فکری از روی یک اصول صحیح نداشتم .همینطور پراکنده خوانده ام و تکه تکه زندگی کرده ام ، و نتیجه اش این است که دیر بیدار شده ام ....."

در سال 1338 برای نخستین بار به انگلستان رفت تا در اور تشکیلاتی تهیه ی فیلم بررسی و مطالعه کند .

در سال 1340 قسمت سوم فیلم زیبای " آب و گرما " را در گلستان فیلم تهیه کرد .

در سال 1341 به همراه سه تن دیگر به تبریز رفت و فیلم " این خانه سیاه است "  را از زندگی جزامیها ساخت . خودش در مصاحبه ای گفته است :

" خوشحالم که توانستم اعتماد جزامی ها را جلب کنم . با آنها خوب رفتا نکرده بودند . هر کس به دیدارشان رفته بود تنها عیبشان را دیده بود . اما من بخدا مینشستم سر سفره شان .دست به زخمهایشان میزدم ، دست به پاهایشان میزدم که جزامانگشتهایش را خورده بود . وقتی از آنها خداحافظی میکردم ، مرا دعا میکردند . عده ای از آنها هنوز برای من نامه مینویسند و از من میخواهند عریضه شان را به وزیر بهداری بدهم .... مرا حامی خودشان میدانند ..."

در همان سال 1341 فیلم مستندی برای موسسه ی کیهان ساخت که تم اصلی آن این مسئله بود که یک روزنامه چطور تهیه میشود .

در سال 1342 فیلنامه ای در مورد جایگاه زن ایرانی نوشت .

در پاییز 1342 در نمایشنامه ی " شخصیت در جستجوی نویسنده " اثر " پیر اندللو " به کارگردانی " پری صابری " بازی کرد .

در زمستان 1342 فیلم " این خانه سیاه است " جایزه بهترین فیلم مستند را در جشنواره ی " اوبر هاوزن " بدست آورد. خود فروغ در مورد این جایزه میگوید : " این جازه برایم بی اهمیت بود . من لذتی را که باید میبردم از کار برده بودم . ممکن است یک عروسک هم بمن بدهند . عروسک چه معنی دارد ؟ جایزه هم عروسک است ....."

واما ....

در زمستان۱343 چهارمین مجموعه ی شعر فروغ فرخزاد با نام " تولدی دیگر " چاپ شد و این خود شاعر بود که براستی ، دیگر بار تولد میافت . تولدی دیگر ، حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ایران . خود فروغ این کتاب را بیشتر از باقی کتابهایش دوست میداشت . خودش در این باره میگوید : " من همیشه به آخرین شعرم بیش از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا میکنم ، دوره ی این اعتقاد هم خیلی کوتاه است ، بعد زده میشوم و همه چیز بنظرم ساده لوحانه می آید . من از کتاب تولدی دیگر ماه هاست جدا شده ام ، با این وجود فکر میکنم که از آخرین جمله ی تولدی دیگر میشود شروع کرد ..... "

و آخرین جمله ی کتاب "تولدی دیگر" این بود :

من پری کوچک غمگینی را میشناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه بدنیا خواهد آمد

فروغ ، زبان ایتالیایی و آلمانی را بخوبی صحبت میکرد  و زبان فرانسوی را هم بقدر احتیاج میدانست . او کتاب " ژان مقدس " از " برنارد شاو " و سیاحتنامه ی هنری میلر در یونان به اسم " ستون سنگی ماروسی " را بفارسی ترجمه کرد .

در سال 1344 سازمان یونسکو فیلمی نیم ساعته در مورد زندگی فروغ ، بپاس شعر و هنر او که اینک در سطح جهانی قرار گرفته بود تهیه کرد .

زندگی اش در شعر خلاصه میشد . هرکس ، شعری میگفت گویی به او مربوط میشد. کنکاش میکرد و تمام شعر هایی را که در مجلات و روزنامه ها چاپ میشد میخواند. به شاعران جوان بیشتر اهمیت میداد و هرگاه شاعر نامداری ، شعر ضعیفی میگفت ، غمگین میشد ، گویا که خود خطایی کرده است .

فروغ خیلی زود از این دنیای پر آشوب رخت بربست .

خواهرش ، " پوران فرخزاد " در مورد مرگ او میگوید :

" من و فروغ گاهی در مورد مرگ حرف میزدیم و مادرم هر چند دقیقه یکبار با عتاب مادرانه ای صحبتمان را قطع میکرد و انگار میخواست با هزار دست ، فکر مرگ را از سرمان دور کند .

یکروز فروغ با لحن تمسخر آمیزی گفت :

-         خب مامان چرا میترسی ؟ بالاخره همه مون یه روز میمیریم

یکدفعه چشمهای مادر پر از اشک شد و به هق هق افتاد ....

آنروز من و فروغ تا مدتها به مادر و قلب ساده اش خندیدیم ...

فروغ میگفت : بهترین مرگ مرگ آنی است ، من همیشه از خدا میخواهم که با مرگ آنی و بدون درد از دنیا بروم .

باز مادر به او حمله میکرد و .... و باز ما میخندیدیم ....

و یک روز ....

او به آرزویش رسید .....

تصادف وحشتناکی بود وقتی خبر مرگ فروغ را شنیدم ، حس کردم ستاره ها از آسمان به زمین ریختند و تاریکی عجیبی تمام دنیا را فراگرفت . فریاد میزدم و میگریستم و به دنبال جسد فروغ میدویدم . قبرستان مملو از سوک و غم بود ، چشم ها از اشک و گلو ها از ضجه انباشته بود ، اما فروغ ... آرام خفته بود .

چشمهای درشت و غمگینش ، سرشار از آرامش عمیق به رویم افتاده بود و در آن دستهای هنرمند و پر شور دیگر احساسی وجود نداشت . فروغ رفته بود .... از پنجره ای گذشته و به نامعلومی رسیده بود . و ما ..... بر مرگ او میگریستیم . افسوس .... افسوس که من هنوز نمیتوانم این واقعه ی دردناک را باور کنم ."

فروغ در زمستان سال 1345 چشم از جهان فروبست .

خود او میگوید :

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم میشویند بر رخسار سنگ

گور من گمنام میماند براه

فارغ از افسانه های نام وننگ

 

ماه ، گل ، خورشید و بازی
جذام خانه قلعه محراب خان مشهد سال ۱۳۴۱ ، پسر چهار ساله ای را از خانواده جذامیش جدا می کنند و برای جلوگیری از ابتلا به جذام به مکان دیگری انتقال می دهند. سال ۱۳۴۲ خانواده جذامی پسرک از جذام خانه قلعه محراب خان مشهد اخراج شده و با فرزندشان به جذام خانه بابا داغی تبریز تبعید می شوند. یک هفته بعد از ورود آنها ، فروغ فرخزاد به همراه تیم فیلمسازیش به آنجا می رسند تا فیلم "خانه سیاه است" را بسازند. در صحنه ای از فیلم ، سر کلاس کودکان جذامی معلم از شاگردش می خواهد تا چند چیز قشنگ را نام ببرد و کودک می گوید " ماه ، خورشید ، گل و بازی " و این لحظه ای است که بزرگترین اتفاق زندگی این کودک رخ می دهد یعنی فروغ تصمیم می گیرد حسین منصوری را به فرزندی قبول کرده و با خود به تهران بیاورد.

 

داستانی که تا اینجا خواندید فتح بابی است بر فیلم "ماه ، خورشید ، گل و بازی" ساخته کلاوس اشتریگل درباره زندگی حسین منصوری پسر خوانده فروغ فرخزاد. آنچه در این میان حائز اهمیت است طرح این داستان برای اولین بار بعد از ۴۵ سال می باشد که تنها و تنها مردانگی و صداقت حسین منصوری را به رخ می کشد که چگونه مانند اکثر شارلاتان های اطراف ما از چنین مساله پراهمیتی کمترین سوء استفاده ای نکرده و به گفته خود حال هم که این راز برملا شده به دلیل اصرار های کلاوس اشتریگل و به هدف معرفی فروغ و شعرش به جامعه غیر ایرانی بوده است.

 

باری اگر کمترین علاقه ای به فروغ و شعرش داشته باشید از دیدن حتی صحنه ای از فیلم درون فضای به شدت تاثیر گزار آن غوطه ور خواهید شد. این فیلم شاید یکی از معدود فیلم هایی باشد که به تکه های ناشناخته زندگی فروغ پرداخته و نقش افرادی چون ابراهیم گلستان را به اندازه پر رنگشان ترسیم کرده است. این فیلم در کنار خانه سیاه است ، مجموعه سفرنامه فروغ به ایتالیا و معدود دکلمه هایش از شعرهای خود شاید پر ارزش ترین کلکسیونی است که می توان به یاد این شاعر که نه این زن گرانمایه حفظ نمود.

خانه سیاه است، فیلمی که فروغ فرخزاد در سال 1341 ساخت، فقط یک فیلم ساده نبود. ساختن این فیلم زندگی پسرکی را هم تغییر داد که با گفتن چهار کلمه­ی ماه، خورشید، گل و بازی دل فروغ را به دست آورد و فروغ قیومیتش را عهده­دار شد و او را با خود به تهران آورد. پسرکی که در نمایی از این فیلم می­بینیم حسین منصوری نام دارد. او در مونیخ زندگی می­کند، شاعر است و مترجم اشعار فروغ از فارسی به آلمانی و فرازهایی از کتاب ناآرامی پسوا از آلمانی به فارسی و در مجموع از اندک مترجمانی­ست که می­توانند فارسی را به آلمانی شیوا و روان ترجمه کنند. اکنون کارگردانی در آلمان به نام کلاوس اشتریگل بر اساس زندگی حسین فیلمی ساخته است نود دقیقه­ای که با عنوان: ماه، خورشید، گل و بازی چندی پیش در مونیخ اکران شد و به زودی در شبکه­ی آرته برای عموم مردم به نمایش گذاشته می­شود
در پیش­پرده­ی این فیلم ابراهیم گلستان را هم می­بینیم که درباره­ی مفهوم بخت و واکنشش نسبت به جذام­خانه و آنچه که در انجا دید صحبت می­کند.

/ 3 نظر / 35 بازدید

لایک

امير عباس متولي

[سلام تبريك ميكم واقعا لذت بردم در عين اختصار انكار قدم به قدم با فروغ بوده ام .اين متن كرجه يك بيوكرافي ساده است ولي انكار داره جيزي ديكر رو به خواننده القا ميكنه .......نميدونم اون جيه به اميد فرداي بهتر فكر ميكنم اون جيز ارادتيه كه نويسنده به فروغ داره و هنر كمي نيست انتقال اين حس به ديكران